راستی فاطمیه نزدیک است...

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر
 
اتفاقی مقابلم رخ داد
 
وسط کوچه ناگهان دیدم
 
زن همسایه بر زمین افتاد
 
 
 
سیب‌ها روی خاک غلطیدند
 
چادرش در میان گرد و غبار
 
قبلا این صحنه را... نمی‌دانم
 
در من انگار می‌شود تکرار
 
 
 
آه سردی کشید، حس کردم
 
کوچه آتش گرفت از این آه
 
و سراسیمه گریه در گریه
 
پسر کوچکش رسید از راه
 
 
 
گفت: آرام باش! چیزی نیست
 
به گمانم فقط کمی کمرم...
 
دست من را بگیر، گریه نکن
 
مرد گریه نمی‌کند پسرم
 
 
 
چادرش را تکاند، با سختی
 
یا علی گفت و از زمین پا شد
 
پیش چشمان بی‌تفاوت ما
 
ناله‌هایش فقط تماشا شد
 
 
 
صبح فردا به مادرم گفتم
 
گوش کن! این صدای روضه‌ی کیست
 
طرف کوچه رفتم و دیدم
 
در و دیوار خانه‌ای مشکی است
 
****
 
با خودم فکر می‌کنم حالا
 
کوچه ما چقدر تاریک است
 
گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
 
راستی! فاطمیه نزدیک است...
پ.ن:شاعرش شاعر لحظه های بارانی من حمیدرضا برقعی است
/ 6 نظر / 14 بازدید
سید مهدی ولی زاده

سلام. متن...،متنِ... زیبا... و... تأثیر گذاری است. خیلی...،خیلی ... نمیتوانم واژه ای بیاورم. به هر حال ممنون.

آقای اسفندیاری

رفتی که بازگردی و تاماخبر شدیم ای پیشتاز قافله بی همسفر شدیم ای دوست ای عزیز رهایی مبارکت از همرهان خسته جدایی مبارکت

آقای اسفندیاری

سوره ی والیل من برخیز و والفجری بخوان دل شبستان است بسم الله الرحمن الرحیم قل هو الله احد قل عشق الله الصمد راز پنهان است بسم الله الرحمن الرحیم گیسویت را بازکن انا فتحنایی بگو دل پریشان است بسم الله الرحمن الرحیم ای لبانت محیی الاموات لبخندی بزن مردن آسان است بسم الله الرحمن الرحیم

محمدرضا

سلام استاد. 1بالاخره بروز کردید. بالا خره فاطمیه 75 روز بعد از شهادت امام است یا 95 روز؟[متفکر] دوستون دارم.

محمدرضا

سلام استاد. نتایج کمیته قرآنی را کی اعلام میکنید؟ ................ دوستون دارم.

مهدی پیسی اچ

... واژه در واژه شنیدند صدارا اما... گفتنی ها همگی گفته شد آنجا اما سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد آنکه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام شهر اینبار کمر بسته به انکار علی ریسمان هم گره انداخته در کار علی بگذارید نگویم که احد می لرزد در و دیوار ازین قصه به خود می لرزد می رود قصهء ما سوی سرانجام آرام دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام می نویسم که "شب تار سحر می گردد" یک نفر مانده ازین قوم که برمی گردد