شش از ده، شماتت...

21. دیگه خبر توی شهر پیچیده بود که مادر بعد از اون روز دیگه از خونه بیرون نیومده، مردم می گفتند مریض شده و توی بستر افتاده.

22. چند نفر از زن های شهر اومدند عیادت، گفتند: "بریم ببینیم حال دختر پیامبرمون چه طوره؟" اصلاً انگار نه انگار که می دونند چه اتّفاقی افتاده و اون ها فقط نظاره کردند.

23. در رو زدند، دختر 3 ساله ی خونه دوید اومد توی اتاق با خوشحالی گفت: "مادر، اومدند ملاقات شما!" در رو باز کردند و زن ها داخل شدند.

24. بعد از عیادت، موقع رفتن، زن ها دست می کشیدند روی سرِ دختر و با زخم زبون می گفتند: "دیگه حال مادرت خوب نمی شه!" انگار آب سردی ریختند روی سرِ دختر، آخه دختر بچّه خیلی حسّاسه.

"فأما الیتیمَ فلا تَقهَر"

 

پی نوشت: شماتت، یعنی زخم زبان زدن.

/ 1 نظر / 15 بازدید
...

گُل بی آتش گُلاب نمی دهد!