نامه نورانی
پایگاه قرآنی مدرسه راهنمایی علامه حلی یک تهران

 

داشتیم با بابا بزرگ در مورد این مرغ های سوخاری و پاچینی ای که توی دستگاه فر رستورانها دم در می گذارند صحبت می کردیم. گفتم : هوس کردم! گفتم: جدیدا مد شده کتف و بال مرغ های بیچاره را هم به سیخ می کشند و تو دستگاه می گذارند بچرخد.جلوی چشم مردم. گرچه مزه اش شاید شبیه همین مرغهای خانگی باشد اما بازم آدم را به هوس می اندازد. گفتم: حالا من هم به هوس افتادم. بابابزرگ گفت: خوب نیست از اینا بخوری. توی دلم گفتم احتمالا می خواهد مرا از هوس بیندازد. گفت: اینها چشم رویشان هست. یعنی چشم مردم همش به اینها خورده. خیلی ها مثل تو هوس کرده اند. یک آه کشیده اند و ازش رد شده اند. این اثر چشم شان رو ی این مرغ مانده. اثر آه شان روی آن مانده. بابا بزرگ گفت: تو می روی از ویترین دستگاه فر یکی از مرغ ها را انتخاب می کنی و گارسون می گذارد جلوی تو...نمی دانی داری یک عالمه آه و حسرت مردم را می خوری... مزه چشم می دهد مرغ ها...

از هوس افتادم...

افتادم از هوس...

[ ۱۳٩۱/٤/۱۸ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ] [ smgatmirian ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ