نامه نورانی
پایگاه قرآنی مدرسه راهنمایی علامه حلی یک تهران

منتظر تاکسی بودم

احساس کردم یکی از توی پیاده رو صدایم می کند

-با صدایی که انگار صدا نبود-

برگشتم

هیچ کس نبود اما انگار بود...

دوباره صدایم کرد

دوباره برگشتم

بیشتر ماندم

یک دفعه نگاهم با نگاهش گره خورد

خودش بود

ده سال یا بیشتر بود که ندیده بودمش

یعنی دیده بودم اما به چشمم نیامده بود و از کنارش رد شده بودم...

گفت چقدر عوض شده ای نارفیق!

گفتم تو هم خیلی عوض شده ای بامرام!

نمی دانستم این قدر دلم برایش تنگ بوده...

نزدیک رفتم

دست انداختم گردنش

صورتم را گذاشتم روی صورت زبرش

رهگذرها جوری که انگار دیوانه دیده باشند نگاهمان می کردند

ما دوتا اما یک عالمه حرف با هم داشتیم...

 

............

پ.ن: خیلی سال پیش، غروب های جمعه، پا می گذاشتم روی شانه اش، خودم را به زحمت می کشیدم بالا، پرچم هیئت را می بستم به یکی از شاخه هایش...

[ ۱۳٩٠/٧/۱٥ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ smgatmirian ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ