نامه نورانی
پایگاه قرآنی مدرسه راهنمایی علامه حلی یک تهران

تیر خورده بود به سینه‌اش. کلافه بودم. نمی‌توانستم خونریزی را قطع کنم. دستهام لزج شده بود. لخته‌های خون جمع شده بودند بین انگشتهام. رشته‌های پارچه می‌چسبید کف دستم.

در شب های عملیات گروهی که در کنار دیگر رزمندگان نقش موثری را بر عهده داشتند بچه های امداد گر بودند. آنها باید با سرعت عمل و شجاعتشان در خط مقدم حضور پیدا می کردند تا رزمندگانی که مجروح می شدند را مداوا کرده و به عقب بر می‌گردانند. آنچه خواهید خواند خاطره ای است از یک امداد گر که روزهای سخت عملیات را تعریف کرده است.

*انگار کاشانی بود. از لهجه‌اش فهمیدم. سیزده چهارده سالی بیشتر نداشت. قشنگ نوحه می‌خواند. بچه‌ها همراهی‌اش می‌کردند: «سوی دیار عاشقان، رو به خدا می‌رویم.»
عینک ذره‌بینی‌اش را که از پشت سر، با کش بسته بود، گذاشت روی پیشانیش. با پشت دست اشکهایش را پاک کرد. دیگر به تکان‌های کامیون عادت کرده بودیم. کیپ هم نشسته بودیم پشت ایفا. می‌رفتیم شلمچه. وسایلم را وارسی می‌کردم، باند، پد زخم بندی، رشته‌های پارچه، و قیچی. دو نفر امدادگر گردان نهم بودیم. من و همشهری‌ام فضایلی. چسب‌ها پیداشان نبود.

-«فضایلی جان، چسب‌ها کجاست؟»

-«جیب بغلی کوله پشتی.» 
نوحه خوانی بچه‌ها به صلواتی بلند ختم شد. اولین بار بود می‌آمدم جبهه. بهم اسلحه ندادند. هیچ کدام از امدادگرها اسلحه نداشتند. توجیه‌مان کرده بودند که وظیفه‌مان جنگیدن نیست. دکتر ماهیان مسئول اورژانس این را بهمان گفته بود. ساعت سه بعدازظهر همان روز جمع شده بودیم تو سالن گمرک خرمشهر. از تیپ نجف اشرف بودیم. دکتر ماهیان برای ما امدادگرها صحبت می‌کرد: «خب، بچه‌ها. امیدوارم آموزش‌های لازم را خوب یاد گرفته باشید. متوجه باشید هر رزمنده‌ای که شما زخمهایش را پانسمان می‌کنید خانواده‌ای دارد و کسانی که انتظارش را می‌کشند. موفق باشید.»
ساعت چهار بعد‌از ظهر بود. فرمانده گردان، پیشانی بندها را بینمان تقسیم کرد. پیشانی بندم را تو ماشین بستم سرم. اولین پیشانی بندی بود که می‌دادند بهم. ایفا سر و صدای عجیبی راه انداخته بود. بسیجی نوجوان شروع کرد نوحه تازه‌ای بخواند. خورشید داشت غروب می‌کرد. تو آن شلوغی و گرد و خاک، بچه‌ها با صدای بلند نوحه را جواب می‌دادند.
ماشی ایستاد پشت خاکریزی. 
-«بچه‌ها، پیاده بشوید! زودتر!» 
مسئول گردان بود، قوقه‌ای: «بروید تو سنگرها!» 
سنگرها نعل اسبی بودند. برای تانک درستشان کرده بودند. آنجا بود که نقشه عملیات را برایمان توجیه کردند. بعد یک روحانی برای بچه‌ها سخنرانی کرد و چند قطعه مرثیه خواند.
شب جنوب پر از ستاره است، ولی شبهای عملیات زیبایی دیگری داشت. وقتی مراسم نوحه خوانی تمام شد، آماده شدیم برای نماز. شام هم مرغ بهمان دادند.
نه شب بود که از خاکریز گذشتیم. ما دومین گردان بودیم. نیم ساعت پیاده رفتیم تا این که صدای تیر و خمپاره بلند شد. گردان خط شکن با نیروهای پدافندی دشمن درگیر شده بود. با منورهای عراقی، منطقه مثل روز روشن شد. آتش توپخانه مثل باران می‌ریخت روی سرمان. بوی باروت فضا را گس کرده بود. هر صدای سوت خمپاره‌ای ما را زمین گیر می‌کرد. تقریبا هر دو سه قدم مجبور بودم بخوابم روی زمین. یک واحد زرهی خودی در حال پیشروی بود.
فرمانده گردان فریاد زد: «سوار شوید!»
تانکها و پی ام پی‌ها تمام شب حرکت می‌کردند. ستونی پیش می‌رفتیم. توپخانه دشمن تا صبح همه را کوبید، اما کم‌کم از شدتش کاسته شد. وقت نماز صبح مدتی توقف کردیم. بعد از نماز تانکها به شکل دشتبان حرکت کردند. سرعتشان خیلی زیاد بود. چیزی نرفته بودیم که گلوله آرپی‌جی یکی از بچه‌ها منفجر شد. عقب تانک روی موتور نشسته بود. تمام خرج‌هایی که همراهش بود آتش گرفت. موج انفجار همه را پرت کرد به اطراف. 
-امدادگر! 
به من اشاره می‌کردند. دویدم طرفشان. 
-امدادگر! دوستم، دوستم.
کسی که گلوله‌اش منفجر شده بود، بیهوش افتاده بود روی زمین. رفیقش وحشت زده می‌پچید دور دست و پام. 
-طوریش نشده که! 
نمی‌دانم چرا این را گفتم. روی بدنش جای زخمی پیدا نکردم. فقط موج انفجار گرفته بودش. آرام آرام به هوش آمد: «چی شده؟»
همه خندیدیم. جوری سؤال می‌کرد انگار بی‌تقصیر است. رفتیم طرف تانکی که سوار بودیم.
راننده تانک آمده بود بیرون. عصبانی بود: «بقیه راه را پیاده گز کنید. موتور روشن نمی‌شود.»
نه صبح رسیدیم کانال پرورش ماهی. دویست متر عرض داشت. اجساد زیادی ریخته بود آن اطراف. سریع پیشروی کرده بودیم. تا آن زمان مجبور نشده بودم از وسایل داخل کوله پشتی‌ام استفاده کنم. فقط سر و ته چند تا زخم سطحی را با چسب زخم هم آورده بودم. از دیشب چیزی نخورده بودیم. راهپیمایی داد شکمم را در آورده بود خستگی هم اذیت می‌کرد بچه‌ها از فرط تشنگی از آب تو کانال می‌خوردند؛ کانال پر از جسد.
ده صبح تویوتایی آمد طرفمان.
فضایلی ماشین را با دست نشان داد: «تدارکات است.»
همگی دویدیم طرفش. ماشین ایستاد: «بچه‌ها دعا یادتان نرود.»
تا می‌توانستیم کمپوت خوردیم. در همین حین بیسیم‌چی دوید طرف قوقه‌ای. به هم چیزهایی گفتند. فرمانده ما بچه نجف آباد بود. با لحن خاصی صحبت می‌کرد: «پراکنده بشوید. برای خودتان سنگر بکنید.»
بهش خبر داده بودند محاصره‌مان کرده‌اند. سعی کرد به نیروها آرایش بدهد.
بیسیم را داد دستش، رو کرد به ما: «دستور آمده هر چه سریعتر منطقه را ترک کنیم.»
پاتک دشمن شروع شد. همیشه با آتش سنگین توپخانه شروع می‌کرد. چند تا از بچه‌ها مجروح شدند. زخمهاشان را بستم. ساعت یازده شروع کردیم به عقب‌نشینی. برگشتیم پشت خاکریز خط مقدم دشمن، کنار پاسگاه زید. قرار شد برای استراحت برویم عقب. بعدازظهر نیروها را باز سازماندهی کردند. تجهیزات لازم را بهمان دادند. این بار من و فضایلی رفتیم گردان یازدهم. بیشتر بچه‌ها مشغول نماز بودند. خیلی‌ها از هم حلالیت می‌طلبیدند. شب حمله بود. مرحله دوم عملیات رمضان هم شب شروع شد. گردانمان خط شکن بود. جلوتر از همه حرکت کردیم. قرآن را بوسیدم، دویدم تا برسم به نفر جلویی. باید یگان‌های رزمی دشمن را منهدم می‌کردیم. سکوت محض بود. آرام قدم بر می‌داشتیم. فقط صدای توپ‌های دور برد به گوش می‌رسید. تا آن موقع ایستاده می‌رفتیم. از یک خاکریز کوچک که عبور کردیم. دستور فرمانده، نفر به نفر رسید به همه: «نیم خیز بروید!»
رگباری شلیک شد طرفمان. فاصله کوتاه بود. همه دراز کشیدیم روی زمین. از بالای سرمان گلوله‌های رسام رد می‌شد. نباید شلیک می‌کردیم. شروع کردیم سینه خیز جلو برویم. منطقه تاریک بود. امیدوار بودیم دشمن نبیندمان. منطقه مثل روز روشن شد. عراقی‌ها منور زده بودند.
فرمانده داد زد: «حمله می‌کنیم.»
بچه‌ها با تکبیر هجوم بردند طرف مواضع دشمن.
صدای مجروح‌ها بلند شد: «امدادگر، امدادگر!»
کلمه امدادگر تنم را می‌لرزاند. فضایلی پیدایش نبود. باید تنها کارم را انجام می‌دادم. رشته‌های پارچه را محکم بالای جراحت می‌بستم تا مانع خونریزی بشود. چند تا زخمی فقط دست و پاشان زخمی شده بود. همه را بستم رفتم سراغ مجروع بعدی. تیر خورده بود به سینه‌اش. کلافه بودم. نمی‌توانستم خونریزی را قطع کنم. دستهام لزج شده بود. لخته‌های خون جمع شده بودند بین انگشتهام. رشته‌های پارچه می‌چسبید کف دستم.
تیغه‌های قیچی درست از هم باز نمی‌شد. یک گاز استریل گذاشتم روی زخم. تو خون‌ها گم شد. نگاه کردم به صورتش. راست خیره شده بود به چشمهام. لبهایش ترک خورده بود. هیچ چیز آزار دهنده‌تر از نگاهش نبود. کاری از دستم بر نمی‌آمد. صحبت‌های دکتر ماهیان تو گوشم زنگ می‌زد: «خانواده‌ای دارد و کسانی که انتظارش را می‌کشند.»
زدم زیر گریه. تو آن موقعیت همه چیز یادم رفته بود. فقط می‌خواستم گریه کنم. احساس کردم چیزی دستم را گرفت. همان مجروح بود. سعی کرد بهم لبخند بزند. نمی‌توانستم نگاهش کنم. سرم را انداختم پایین. دستش شل شد افتاد روی خاکها.

-«امدادگر!» 
صدای مجروح دیگری بود. تیربارهای عراقی خفه شده بودند، ولی آتش توپخانه‌شان یک آن قطع نمی‌شد. سراغ هر زخمی که می‌رفتم، تسلایم می‌داد. شاید قیافه‌ام خیلی درهم بود. تمام جراحت‌ها را بستم. رفتم جلو تا به زخمی‌های دیگر برسم. دعا می‌کردم بچه‌های حمل مجروح زودتر بیایند. پانسمان‌های من فقط خونریزی را قطع می‌کردند.
عراقی‌ها سراسر خط را گرفته بودند زیر آتش. مدام صدای زوزه خمپاره می‌آمد. مجبور بودیم روی زمین دراز بکشم. هر بار که خمپاره‌ای کنارم منفجر می‌شد، دست و پام را تکان می‌دادم تا ببینم مجروح شده‌ام یا نه. هر چه می‌رفتم جلو، خبری از نیروهای خودی نبود. گم شده بودم. اسلحه‌ای افتاده بود روی زمین. برداشتمش نمی‌دانستم ایرانی‌ها کدام طرفند. ایستادم و به دقت نگاه کردم. چند نفر در حال حرکت بودند. دویدم طرفشان صد متریشان بودم. پشت تپه خاکی موضع گرفتم. اسلحه را مسلح کردم.
نمی‌دانستم خودی هستند یا دشمن. سعی کردم اسم رمز یادم بیاید. نوک زبانم بود. 
-«خدایا این لعنتی چی بود. ژا... ژا... ژیان»
فریاد زده بودم. در جوابم چند نفر داد زدند: «ژاله»
رفتم طرفشان. گردان پشتیبانی بودند. راه افتادم دنبالشان. دیگر تنها نبودم. تو راه ترکش خورد به چند تا از بچه‌ها. گردان، امدادگر داشت. نیازی نبود برای پانسمان زخمها صبر کنم. بعد از کمی راهپیمایی، گردان ایستاد. من آخر ستون می‌آمدم تا اگر مجروحی عقب ماند، بهش برسم. بچه‌ها جمع شده بودند دور فرمانده. صدای سوت خمپاره بلند شد. خودم را انداختم زمین. خورد چند قدمی‌ام. می‌خواستم بلند شوم. سرم گیج رفت. موج انفجار پیچیده بود تو گوشهام. نمی‌توانستم موقعیت را تشخیص بدهم. صدای ناله بچه‌ها بلند بود. صدام می‌زدند. سعی کردم بروم طرفشان. تعداد زیادی شهید شده بودند. ناله مجروح‌ها می‌نشست تو سرم. خمپاره خورده بود وسط بچه‌ها. لباس یک نفر می‌سوخت. چیزی ازش نمانده بود. شده بود یک مشت گوشت و استخوان. آتش را خاموش کردم. از دیدن بدنش وحشت کردم. مجروحی افتاده بود کنارش. نبضش را گرفتم. زنده بود. زخمهایش را بستم. وقتی کارم تمام شد، رفتم سراغ مجروح بعدی. آستین لباسم از خون خیس شده بود. آستینم را زدم بالا. تو دستم ترکش فرو رفته بود. چسبی روش چسباندم.
یکی آمد طرفم. شانزده هفده ساله بود. هم سن خودم: «کمک می‌خواهی؟»

-«آره: خیلی دست تنهام.»

-«زخمت عمیق است؟»

-«نه. طوری نیست.»

فرمانده آمد نزدیکمان: «تو»
به من اشاره کرد: «اینجا بمان، مجروح‌ها را پانسمان کن! بقیه آماده حرکت بشوند.»

-«نمی‌توانم این همه مجروح را تنهایی مداوا کنم. اجازه بدهید این برادر بماند کمک.»

-«نه. جلوتر هم امدادگر لازم داریم.»

و رو کرد به بچه‌ها: «راه می‌افتیم.»
ستون دور شد: باز تنها شدم. سخت مشغول کار بودم. هنوز نیمی از مجروح‌ها را پانسمان نکرده بودم که باندها تمام شد. گریه‌ام گرفته بود. چفیه خود بچه‌ها را بر می‌داشتم، با قیچی رشته رشته می‌کردم، می‌بستم روی زخمهاشان، ولی باز هم پارچه کم می‌آوردم. فریاد «امداگر، امدادگر» یک لحظه هم قطع نمی‌شد. رسیدم بالای سر مجروحی که ترکش خورده بود به سرش. دمر افتاده بود روی زمین. برش گرداندم. عینک ذره‌بینی‌اش خونی بود. صدای نازک بچه‌گانه‌اش تو ذهنم زنده شد.

-«خدایا! همان نوحه خوان».
از زخمهاش دیگر خونی بیرون نمی‌زد. چفیه‌اش را باز کردم. قیچی را گم کرده بودم. می‌خواستم هر طور هست نجاتش بدهم. نمی‌دانم آن لحظه گریه می‌کردم یا نه. سعی می‌کردم با ماساژ قلبش را به کار بیندازم. دستی خورد به شانه‌ام. سرم را برگرداندم. فضایلی بود. «عبدالرضا! شهیده شده.»
گریه امانم نداد. سرم را گذاشتم روی سینه نوحه خوان. کوله پشتی فضایلی پر از باند بود. دوید طرف بقیه زخمی‌ها: «عبدالرضا! بیا این سر باند را بگیر»
به خودم آمدم، دویدم طرف فضایلی. تمام بچه‌‌ها را به دقت پانسمان کردیم. زخمهایی را که چفیه بسته بودم، دوباره وارسی کردم. ترجیح دادم خیلی از پانسمان‌ها را عوض کنم. آماده شده بودم بروم جلو. به فضایلی گفتم: «کدام طرفی باید برویم؟»

-«نمیدانم.»

ایستاد. نگاه کرد به اطراف: «همین جا پیش زخمی‌ها می‌مانیم»
کنارمان مدام گلوله‌های خمپاره منفجر می‌شد.
«من می‌روم سنگری، خاکریزی، چیزی پیدا کنم.»
گشتی تو منطقه زدم. یک سنگر تانک پیدا کردم. عراقی بود. از دهانه‌اش می‌شد فهمید نیروهای ما کدام طرف هستند. منطقه پر از نیروهای پراکنده دشمن بود. اطرافم سایه‌های مشکوکی می‌دیدم. برگشتم مجروح‌ها را ببرم تو سنگر. رگباری نشست کنار پام. خودم را انداختم روی زمین. سایه‌ای لنگ لنگان دور می‌شد. رسیدم پیش بچه‌ها.

-«چیزی پیدا کردی؟»

-«آره. بیا کمک کن بچه‌ها را ببریم آنجا».
اولین مجروح را برداشتیم. پاش به پوستی وصل بود. بردیمش تو سنگر نعل اسبی. برگشتیم بالای سر یکی از مجروح‌ها دو نفر زانو زده بودند.

-«ژیان!»

می‌شناختمش. یکیشان وثوقی بود. همدوره‌ای بودیم.
فضایلی داد زد: «ژاله!»
سر اسلحه را آوردند پایین. فضایلی رفت طرفشان: «ما از گردانمان عقب افتاده‌ایم. امدادگریم»

-«ما هم امدادگریم. کمک کنید بچه‌ها را ببریم تو سنگر.» 
همه را بردیم تو سنگر. نوبتی نگهبانی می‌دادیم. منتظر بودیم یک ماشین پیدا کنیم بچه‌ها را بفرستیم عقب.
از دور صدایی آمد. کسی گفت: «بلدوزر، بلدوزر خودی است.»

-«نه. شاید عراقی باشد صبر می‌کنیم». 
تانک بود. آرام از کنارمان گذشت. پرچم عراقی روی بدنه‌اش نقاشی شده بود. وثوقی آرپی‌جی یکی از مجروح‌ها را برداشت. اگر به هدف نمی‌زد، کارمان ساخته بود. تانک داشت دور می‌شد. پنجاه متری فاصله نداشتیم. وثوقی شلیک کرد. همه منتظر انفجار بودیم. صدایی نیامد. صدای شنی تانک قطع شد. اسلحه‌ها را آماده کردیم.
وثوقی گفت: «میروم جلو»
همراهش رفتم. دریچه تانک باز بود. خدمه‌اش فرار کرده بودند. هیچ کداممان بلد نبودیم تانک برانیم. برگشیم تو سنگر. هوا داشت روشن می‌شد. تیمم کردیم. نمازمان را با لباس خون آلود خواندیم. هوا دیگر کاملا روشن شده بود. برای پیدا کردن ماشین پراکنده شدیم. وثوقی فریاد زد: «آنجا!»
با دست جایی را نشان می‌داد. ماشین‌ها گرد و خاکی بلند کرده بودند.

-«عبدالرضا؟! با من بیا»

دو نفری رفتیم طرفشان. رسیدیم به یک جاده. ماشین‌ها پر از نیرو بودند. نمی‌دانستیم از کجا می‌آیند. هیچ کدام توقف نمی‌کردند. وثوقی اسلحه‌اش را مسلح کرد، رفت وسط جاده، رگباری زد طرف یک ماشین تویوتا. راننده ایستاد. سرش را از پنجره در آورد: «دیوانه شده‌ای، برادر؟»

-«نه. ماشین لازم داریم. سی چهل تا مجروح دارند می‌میرند» 
-«هر چه سریعتر باید برویم پشت خط.»

وثوقی گلنگدن را کشید. 
-«چه کار می‌خواهی بکنی؟»

جدی بود. راننده هم این را فهمید.

-«نزن! صبر کن!»

از ماشین پیاده شد، رو کرد به نیروهایی که پشت تویوتا بودند: «بچه‌ها، بریزید پایین! آقا ماشین را لازم دارند.»
«یک ماشین دیگر هم می‌خواهم چهل تا مجروح داریم.»
با دو تا تویوتا و یک آمبولانس رفتیم طرف سنگر مجروحها، همه را گذاشتیم تو ماشین. شهدا را هم گذاشتیم کنارشان. راه افتادیم. ساعت نه و نیم رسیدیم پشت خط. مجروحین منتقل شده بودند.
جمع‌مان کردند پشت یک خاکریز. فرمانده تیپ برایمان صحبت کرد. تشکر می‌کرد که عملیات را پیش بردیم. در آخر گفت: «همگی برای استراحت منتقل می‌شوید به پشت خط.» 

[ ۱۳٩٠/٧/۱ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ smgatmirian ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ