نامه نورانی
پایگاه قرآنی مدرسه راهنمایی علامه حلی یک تهران

پیرزن خواب دید پسر فاطمه (س)، حجت خداوند روی زمین و هشتمین خورشید می آید خانه اش . خبر هم داشت که آقا در راه طوس است .

فهمیده بود انگار که خوابش راست است ، صبح بیدار شد و شروع کرد به تمیز کردن خانه اش ، مهمان عزیزی دارد امروز !

فرش ها را شست ، گلدان سر تاقچه را سرحال آورد ، اسباب پذیرایی از آقا را حسابی جفت و جور کرد ، حیاط را شست و آب حوض فیروزه ای اش را عوض کرد .

ماهی ها هم انگار فهمیده بودند قضیه را ، از سر و کول هم بالا می رفتند تا زودتر به آقا خوش آمد بگویند.

حیاط کوچک پیرزن بوی خاک تازه گرفته بود ، پرنده ها بالای پشت بامش نشسته بودند به تماشای احوال پیرزن ، آنها هم انگار انتظار می کشیدند برای رسیدن آقا و دور سرش چرخیدن .

خانه پیرزن تنها بعد از مدت ها بوی زندگی گرفته بود .

پیرزن پیش خودش فکر کرد بهترین پذیرایی از آقا می تواند پختن نان برایش باشد ، تنور را تمیز کرد ، و روشنش کرد . خمیرها را یک به یک خیلی مرتب چید توی سینی و منتظر ماند تا برای آقا نان تازه بپزد و پذیرایی اش کند.

رفت درب خانه را باز کرد و روی پله اول نشست و منتظر ماند

راستی یادم رفت که بگویم او تمام کوچه را نیز آب و جارو کرد .

آفتاب رسید به میان آسمان ، ماهی ها از فرط گرما رفته بودند زیر سایه فواره حوض ، اذان دادند و پیرزن ایستاد به نماز ، در طول نماز از خدا خواست که خوابش راست باشد ، نماز را سلام داد و دوباره بر گشت به انتظار آقا .

ظهر به نیمه اش رسید و پیرزن دل توی دلش نبود اما دلشوره خفیفی هم داشت که نکند آقا اصلا نیاید

بعد از ظهر هم گذشت ، دلشوره خفیف پیرزن بالا گرفته بود یعنی آقا نمی آید ؟ خدایا پس چه شد خواب ما؟

دم غروب شده بود ، آفتاب امید پیرزن همراه آفتاب آسمان داشت نفس های آخر را می کشید ، خاک نمدار کوچه دیگر خشک شده بود ، پیرزن می دانست که عمرش دیگر قد نمی دهد آقا را ببیند ، ایستاد و برای بار آخر تا انتهای کوچه را نگاه کرد پیش خودش گفت آقا کجا و خانه یک پیرزن روستایی ساده کجا؟ دلش شکست و اشکش جاری شد

از روی پله پایین آمد و رفت که در خانه را ببندد ناگهان دید کوچه غرق نور شد برگشت و آقا را دید که خرامان خرامان سمتش می آید زبانش بند آمده بود دستانش می لرزید و مات نگاه می کرد جلال پیامبر گونه آقا را .

آقا پیش قدم شد و سلام کرد ، پیرزن می خواست جان دهد از شدت شوق ! نفهمید چطور سلام آقا را جواب داد که آقا فرمود مهمان نمی خواهید؟  پیرزن انگار جانی گرفت با این جمله .

قدمتان سر چشم ما آقا ، خوش آمدید بفرمایید یابن رسول الله ، خوش آمدید

آقا قدم در خانه گذاشت ماهی ها انگار می رقصیدند میان آب ، پرنده ها می خواندند برای حجت خدا روی زمین و دور سرش می چرخیدند ، آقا همه را دید و لبخندی مهمانشان کرد و وارد اتاق ساده پیرزن شد .

پیرزن انگار دوباره دارد خواب می بیند ، هشتمین شاخه درخت طوبی خانه اش را سرسبز کرده بود اتاق نه ، خانه پیرزن نه ، کوچه نه ،  محله نه ، انگار همه شهر نورانی شده بود .

پیرزن یاد پذیرایی اش افتاد یعنی همان تنور و نان تازه برای آقا ، تنور خاموش شده بود با کمک آقا تنور را روشن کرد و خمیر ها را آقا به او می داد و او هم درون تنور می گذاشت ، دل پیرزن داشت پر می کشید ، واقعا او داشت با امام اش نان می پخت . بوی نان تازه محله را برداشته بود

فکری به ذهن پیرزن زد او از امام خواست تا روی یک خمیر دستی بکشد تا متبرک شود و این نان سهم خودش باشد . آقا فرمود که نمیشود و این کار سرانجام ندارد ، پیرزن اصرار کرد و آقا دستی روی خمیر کشید پیرزن خمیر متبرک را توی تنور گذاشت ، عجیب بود خمیر نمی پزد؟ چند بار دیگر هم امتحان کرد اما دید نه خمیر آتش نمی گیرد امام فرمود دیدی نمی شود! چیزی که به دست امام (ع) تبرک شود در آتش نمی سوزد ....

اشک پیرزن جاری شد ، آقا آماده شد که برود و از میهمان نوازی پیرزن تشکر کرد و در حقش دعا نمود ، پیرزن همچنان اشک می ریخت ، آقا لبخندی زدند و به سمت در حرکت کردند و خداحافظی کردند و رفتند برای ادامه مسیر به سمت طوس... همان راهی که از آن برگشتی نداشت پسر رسول خدا ...

پیرزن ماند و خمیری که نان نشده بود ، خمیری که نمی سوخت...

 .

.

.

آقا دلهای ما قدر خمیر آن پیرزن نمی ارزد؟...

منبع

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱۳ ] [ ٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ عستاد اسفندیاری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ