نامه نورانی
پایگاه قرآنی مدرسه راهنمایی علامه حلی یک تهران

حسین فریاد می زند: 
"هل من ناصر ینصرنی؟" 
و من درحالی که نمازم قضا شده است می گویم: 
لبیک یا حسین! لبیک... 
حسین نگاه می کند لبخندی می زند و به سمت دشمن تاخت می کند... 
و من باز می گویم: 
لبیک یا حسین! 
حسین شمشیر می خورد من سر پدرم داد می زنم و می گویم: 
لبیک یا حسین! 
حسین سنگ می خورد، من در مجلس غیبت می گویم: 
لبیک یا حسین! لبیک... 
حسین از اسب به زمین می افتد عرش به لرزه در می آید و من در پس خنده های مستانه ام فریاد میزنم: 
لبیک... 
حسین رمق ندارد باز فریاد میزند: 
هل من ناصر ینصرنی؟ 
من به دوستم دروغ میگویم و باز فریاد می زنم: 
لبیک... 
حسین سینه اش سنگین شده است، کسی روی سینه است، حسین به من نگاه می کند می گوید: 
تنهایم یاریم کن... 
من گناه می کنم و باز فریاد می زنم: 
لبیک... 
خورشید غروب کرده است... 
من لبخندی می زنم و می گویم: 
اللهم عجل لولیک الفرج... 
حسین به مهدی نگاه می کند و می گوید: 
"مهدی من کسی را نداشتم که بگوید سرباز توئم، اگر کسی نبود یاریم کند، ادعا کننده ای هم نبود...تو از من مظلوم تری..." 
به چشمان مهدی خیره می شوم و می گویم: 
"دوستت دارم تنهایت نمی گذارم..." 
مهدی به محراب می رود و برای گناهان من طلب مغفرت می کند...مهدی تنهاست... 
حسین تنهاست... 
کربلایی دیگر در راه است... 

[ ۱۳٩٢/۸/۱٩ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ عستاد اسفندیاری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ