نامه نورانی
پایگاه قرآنی مدرسه راهنمایی علامه حلی یک تهران

33. پدر رفته بود مسجد برای نماز، یه دفعه دید پسر خونواده اومد مسجد. "بابا، بیا حال مادر بد شده."

34. پدر دوان دوان به سمت خونه راه افتاد، به قدری عجله داشت که چند بار عبا به پای پدر گرفت و  زمین خورد.

35. پدر بر بالین مادر رسید، گریه امانش نمی داد. مادر گفت: "برام قرآن بخون." آخه پدر در حال قرآن خوندن و نمازخوندن غرق در عبادت می شد، در حال نماز از پای پدر تیر هم بیرون می کشیدند متوجّه نمی شد.

36. پدر سوره ی "یس" را انتخاب کرد. شروع کرد به قرائت: "بسم الله الرحمن الرحیم * یس * وَالْقُرْآنِ الْحَکِیمِ * إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ * عَلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ * تَنزِیلَ الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ"

 مادر، آرام شهادتین گفت و "شهید" شد.

"وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاء عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ"

[ ۱۳٩٢/۱/٢۳ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ م رضایی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ