نامه نورانی
پایگاه قرآنی مدرسه راهنمایی علامه حلی یک تهران

خیلی دوست داشتم این پیرمرد شیرین را.صفحات قرآنم از همان بچگی پر از رد صدای او بود.شیخ القراء مصر بود ولی اصلا اهل غرور و تکبر نبود.آخرین باری که دیدمش در جریان مسابقات بین المللی دانشجویی و در لابی هتل بود.برای داوری آمده بود.وقتی آن آیه«انّ هذا القرآن...»را به سبک خودش برایش خواندم با همان دست لرزانش دستی به سرم کشید و با چهره همیشه خندانش نگاهی کرد و گفت تو بیا با من برویم مصر...

وقتی از او پرسیدم چه می شود که بعضی صداها ماندگار می شود فکر می کردم که خب از آنجا که ایشان شیخ القراء مصر است حتما توضیحات فنی و تخصصی فراوانی را لیست می کند و حتما باید کاغذی باشد که این توضیحات را بنویسم.سریع آماده نوشتن شدم اما او نگاهی عمیق کرد و با مهربانی و با همان صدای لرزان گفت:« اَخی!بِاِحساسِکَ اَنتَ وَ بِفُؤادِکَ اَنتَ اِقرأ ما اَنزَلَ اللهُ سُبحانَه و تعالی » و او فنی ترین توصیه ممکن را کرده بود.با احساس و از صمیم جان خواندن.همان که خیلی شنیدیم که آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند.خیلی دوست داشتم این پیرمرد شیرین را...

پ.ن:شیخ القراء مصر،استاد ابوالعینین شعیشع درگذشت (+)

[ ۱۳٩٠/٤/٤ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ smgatmirian ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ