نامه نورانی
پایگاه قرآنی مدرسه راهنمایی علامه حلی یک تهران

13. مرد، فاتح جنگ ها بود، همه از خشمش می ترسیدند، توی هیچ جنگی به دشمن پشت نکرد و فرار نکرد، درِ قلعه ی خیبر رو از جا کَنده بود و ... ولی ...

14. از مسجد داشتند برمی گشتند سمت خونه، مادر و پدر خانواده، هر دو خسته بودند و دلگیر، مرد سرش رو انداخته بود پایین.

15. مدّت ها بود که توی شهر هیچ کس بهش احترام نمی گذاشت ولی امروز جلوی خانواده شرمنده شده بود، به خاطر دستور پدر، مجبور شده بود در مقابل همه ی بی احترامی ها صبر کنه، به خاطر خدا. (پیامبر(ص) به امام علی(ع) توصیه کرده بودند که در مقابل همه ی حوادث پس از رحلت پیامبر(ص)، صبر کنند...)

16. مادر به پدر خانواده گفت: "سرت رو بیار بالا، شما نباید شرمنده باشی، چیزی نشده که..."

"قال رسول اللّه(ص): علی مع الحق و الحق مع علی"

[ ۱۳٩٢/۱/۱٧ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ] [ م رضایی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ