نامه نورانی
پایگاه قرآنی مدرسه راهنمایی علامه حلی یک تهران

7. از بچّگی شنیده بود که پدربزرگش پیامبر خدا بوده و دین اسلام رو برای هدایت مردم آورده، همه به همراهی با ایشون می نازیدند و خودشون رو صحابه و تابعین و انصار و مهاجرین و ... می خوندند. از بچّگی عاشق پدربزرگش شده بود، هرجا می رفت، می دید که هرکسی یه جوری خودش رو داره به پدربزرگ این بچّه نزدیک می کنه تا یه احترامی پیدا بکنه توی جامعه ...

8. وارد شهر که شد، تعجّب کرد، چرا همه شادند و دارند پایکوبی می کنند، دید همه دارند به اینا می گن خارجی، اصلاً منظورشون رو نفهمید، همین کودکی که تا چند وقت پیش همه احترامش می کردند حالا شده خارجی؟ "اصلاً می فهمید چی می گید؟ پدربزرگِ من این دینی رو که شما ازش دم می زنید آورده، بعد به من می گید خارجی؟ من که اصلاً گناهی نکردم، چه برسه به این که از دین خارج بشم." ...

فقط 4 روز مونده ...

---------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: آهش فضای هر سحرش را گرفت،

داغی تمام جگرش را فراگرفت.

[ ۱۳٩۱/٩/٢٤ ] [ ۳:٢٤ ‎ب.ظ ] [ م رضایی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ