نامه نورانی
پایگاه قرآنی مدرسه راهنمایی علامه حلی یک تهران

13. بابا رو که دید، هرچی توان داشت فریاد کشید و گریه کرد، هرچی در توان داشت... یعنی دیگه آروم گرفت، دیگه صدای رقیّه(س) رو کسی نشنید، واقعاً رفت و به بابا رسید ...

14. می گن از امام سجّاد(ع) پرسیدند:"توی کلّ قضایای کربلا، کجا از همه سخت تر بود؟" امام(ع) در جواب فرمودند:"الشّام الشّام الشّام" یعنی سه بار تأکید کردند که "شام" سخت ترین مرحله از این قیام بود،

آن چه در این یک هفته بر این قلم گذشت، فقط گوشه ای از مصائب این خاندان بزرگوار بود، اگر دلی شکست و اشکی جاری شد، التماس دعا!

شهادت حضرت رقیّه(س) تسلیت باد.

---------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: گیسوی کودکانه ام آشفته وقت مرگ
موی مرا برای سفر شانه می زنی؟
بابا! دلم برای تو یک ذرّه شد بگو
سر می زنی به دختر خود یا نمی زنی؟

[ ۱۳٩۱/٩/٢۸ ] [ ۸:٠٩ ‎ب.ظ ] [ م رضایی ] [ نظرات () ]

11. خبرِ بد رو به بچّه ی کم سنّ و سال معمولاً آروم آروم می گن، معمولاً بهش یه چیز دیگه می گن تا یواش یواش با اوضاع کنار بیاد، هنوز انتظار داشت تا باباش بیاد و این نامردها رو تنبیه کنه، تا بتونه به بچّه های شام باباش رو نشون بده، صورتش رو می ذاشت روی دیوار خرابه و انتظار می کشید ...

12. هیچ وقت از دردهای خودش گلایه نکرد، فقط آروم آروم گریه می کرد و به راه کربلا نگاه می کرد، می ترسید گلایه کنه و رنجی به رنج های عمّه اضافه کنه، اون شب که همه خواب بودند دیگه طاقت نیاورد، با صدای بلند باباش رو صدا زد ...

فقط دو روز مونده ...

---------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:سحر شده شامِ رازِ من،

خریده شد آخر، نازِ من

[ ۱۳٩۱/٩/٢٦ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ] [ م رضایی ] [ نظرات () ]

9. یه وقتی هایی هست که به اصطلاح آدم قفل می کنه(!)، مثلاً دیدی وقتی یه روز روزه ای و از قضا خیلی هم تشنه می شی، دیگه دم دمای افطار، یواش یواش چشات سیاهی می ره، همین که اذان رو می گن بدون توجّه به هیچ چی هجوم می بری سمت آب ... دختر، فقط سه ساله اش بود، خیلی تشنه اش بود، خیلی وقت بود که آب نخورده بود، از قضا خیلی هم گریه کرده بود، دمِ غروب (شاید هم بعد از غروب)، بهش یه ظرف آب دادن تا از تشنگی نمیره، ظرف رو گرفت و دوید سمت میدون، گفتند: "کجا می ری؟" گفت: "بابام وقتی داشت می رفت خیلی تشنه اش بود" ...

10. ادب رو از اجدادش یاد گرفته بود، با خودش کُلّی قول و قرار گذاشته بود که: "وقتی بابا از سفر اومد، بهش می گم که توی این سفر که نبود، چی گذشت به ما."، امّا وقتی بابا رو دید، هیچ چی از خودش نگفت، از بابا پرسید که توی این سفر بهش چی گذشته؟ دید در مقابل این وضعِ پدر، بی ادبیه اگه بخواد از وضع خودش بگه ...

فقط سه روز مونده ...

---------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: بسیار رفته اند و نیامد پدر هنوز،

بسیار رفته اند خدایا غروب ها 

[ ۱۳٩۱/٩/٢٥ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ م رضایی ] [ نظرات () ]

7. از بچّگی شنیده بود که پدربزرگش پیامبر خدا بوده و دین اسلام رو برای هدایت مردم آورده، همه به همراهی با ایشون می نازیدند و خودشون رو صحابه و تابعین و انصار و مهاجرین و ... می خوندند. از بچّگی عاشق پدربزرگش شده بود، هرجا می رفت، می دید که هرکسی یه جوری خودش رو داره به پدربزرگ این بچّه نزدیک می کنه تا یه احترامی پیدا بکنه توی جامعه ...

8. وارد شهر که شد، تعجّب کرد، چرا همه شادند و دارند پایکوبی می کنند، دید همه دارند به اینا می گن خارجی، اصلاً منظورشون رو نفهمید، همین کودکی که تا چند وقت پیش همه احترامش می کردند حالا شده خارجی؟ "اصلاً می فهمید چی می گید؟ پدربزرگِ من این دینی رو که شما ازش دم می زنید آورده، بعد به من می گید خارجی؟ من که اصلاً گناهی نکردم، چه برسه به این که از دین خارج بشم." ...

فقط 4 روز مونده ...

---------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: آهش فضای هر سحرش را گرفت،

داغی تمام جگرش را فراگرفت.

[ ۱۳٩۱/٩/٢٤ ] [ ۳:٢٤ ‎ب.ظ ] [ م رضایی ] [ نظرات () ]

5. یه سری قانون ها هست که کُلّیّه؛ یعنی هر عقله سالمی تأییدش می کنه، حتّی بی دین ها هم قبولش دارند، حالا به ظاهر دین دارها که جای خود دارن، مثلاً قرآن می گه: "و أمّا الیَتیمَ فلا تَقهَر" ...

6. از بچّگی همیشه دیده بود که پدرش با بچّه یتیم ها خیلی مهربونه، مردم همیشه از مهربونی پدر و پدربزرگش با یتیم ها حرف می زدن، توی همین آخرین سفر هم، توی راه کربلا، وقتی خبر رسید که حضرت مسلم شهید شده، پدرش رو دید که به بچّه های مسلم داره محبّت می کنه و خیلی نوازششون می کنه ...

---------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: در این خرابه، غذا و لباس زیبا نیست،

به جای هرچه که گفتم، فقط خدا دارد.

[ ۱۳٩۱/٩/٢۳ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ م رضایی ] [ نظرات () ]

3. معمولاً تغییرات خیلی زیاد، توی زمان خیلی کوتاه خیلی سخت می گذره، مثلاً وقتی دستت رو می گیره زیر آب سرد، بعد یه دفعه بگیری زیر آب داغ، دستت خیلی می سوزه، حالا فرض کن خردسالی رو که تا چند روز پیش، عزیزِ خانواده ای بوده که خودِ خانواده اش الگو و اسوه ی همه هستند، توی شهرِ خودشون خیلی احترام داشتند و همه این کودک رو دوست داشتند، نازش رو می کشیدند ولی حالا اسیرِ یه مشت نامرد شده، از اون خانواده هم خیلی هاشون رو همین نامردها کشته اند، خیلی سخت می گذره، هرچند از عمرِ این کودک فقط 6 روز باقی مونده باشه...

4. عموماً دختر بچّه ها احساسی هستند، مخصوصاً نسبت به پدرشون، حالا فرض کن که یه دختربچّه ای بدونه که یه عدّه ای پدرش رو کشتند، به نظرت چی کار می کنه؟...

آره درسته، سعی می کنه اگه کاری از دستش برنمیاد، حدّاقل گریه کنه، ولی اگه نتونه گریه کنه چی؟...

فقط 6 روز مونده ...

---------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: دختر لحظه ی غم، ساعت عمرش خالیست

زود می ریزد و یک کوه بلا می ماند.

[ ۱۳٩۱/٩/٢٢ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ م رضایی ] [ نظرات () ]

1. طولانی و کوتاه بودن یه صفت نسبیه، یعنی این که برای بررسی یک پدیده، باید ببینم نسبت به چه زمانی طولانی یا کوتاهه.
مثلاً چند ثانیه برای زمان رفت و برگشت نور زمان طولانی ای محسوب می شه ولی برای حرکت یک قطار بسیار کوتاهه و ...
به نظر میاد که یه هفته برای زندگی یک نفر، زمان کوتاهی باشه، ولی یک هفته در مقایسه با سه سال زمان قابل ملاحظه ایه. یعنی اگه یه انسان فقط 3 سال مهلت زندگی داشته باشه، یک هفته برای او بسیار ارزشمند می شه.

2. معمولاً در ایّام خوشی احساس می کنیم که زمان به سرعت در گذره و در ایّام غم و دشواری، گذر زمان را بسیار کُند می دونیم. پس ممکنه که همین یک هفته هم به اندازه ی یک عمر، طولانی در نظر بیاد،

فقط یک هفته مونده ...

---------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: شاهان جهان از چه به خود فخر می کنند؟

مَسنَدنشین مُلکِ سلیمان، رقیّه(س) است.

[ ۱۳٩۱/٩/٢۱ ] [ ٩:٢٥ ‎ب.ظ ] [ م رضایی ] [ نظرات () ]

خیلی ایّام عجیبیه محرّم ...

هرکس به طریقی، ...

ارادت، عزاداری، معرفت، ...

هیئت، سخنرانی، مدّاحی، کفش جفت کنی، ...

سینه زنی، دسته، زنجیرزنی، ...

خدا از همه قبول کنه، ولی هرچی فکر می کنم این از یادم نمی ره که توی این زمونه ی پر زرق و برق که با هرکی صحبت کنی می گه فلان بحث، بحث روزه و فلان کار، مُده، هیچ کاری نیست که بتونه همه ی مردم رو این جوری جمع کنه، این جوری متّحد کنه، هیچ حزبی نیست که حدود 1400 سال دووم بیاره و ...

مدّعیان گر کنند دعوی بالاتری،

پرچم ارباب ما از همه بالاتر است...

التماس دعا

------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت 1: دعوی=ادّعا

[ ۱۳٩۱/٩/٩ ] [ ٧:۳۱ ‎ب.ظ ] [ م رضایی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ