نامه نورانی
پایگاه قرآنی مدرسه راهنمایی علامه حلی یک تهران

یه داستان:

یه خانواده ای بودند، خیلی بزرگوار و مهربون، همشون عاشق خدا بودند.

یه روز همه ی اعضای این خانواده تصمیم گرفتند که روزه بگیرند (مثل خیلی روزهای دیگه که این کار رو می کردند)، موقع افطار که شد، دیگه هر چی روده بود داشت بقیه رو می خورد(کنایه از این که:"روده بزرگه روده کوچیکه رو خورد!!!")، سفره انداختند که افطار باز کنند، آخه مادرِ مهربون خانواده برای افطار نون پخته بود، بچّه ها هم که شش یا هفت سال بیشتر نداشتند خوشحال بودند از این که امروز رو تونستند روزه بگیرند، توی همین اوقات بود که صدای در زدن اومد...


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۸/۱٩ ] [ ٧:۳٠ ‎ب.ظ ] [ م رضایی ] [ نظرات () ]

شما یادتون نمیاد (!)، دقیقاً آخرین سال زندگی پیامبر اسلام(ص) بود که ایشون به سفر حج تشریف بردند و اونجوری که می گن (!) همراهشون چندین هزار نفر از مسلمون ها هم بودند ، توی این سفر پیامبر(ص) اعمال و آداب حج رو به مردم یاد دادند و توی راه برگشت ، نزدیک یه برکه ای به نام "خُم" بود که به همه دستور دادن که توقّف کنند و ... باقی ماجرا ...

تا این جای ماجرا و بعد از این رو هممون می دونیم ، خیلی دوست داشتم این روز رو یه جوری به همه تبریک بگم ، ولی هرکاری می کردم نمی تونستم مطلبی بنویسم و رسماً زبونِ قلمم (!) گرفته بود ! خواستم یه مقدّمه ای گفته باشم !!!

فقط اومدم که تبریک بگم و برم !!!

 

ببخشید مزاحمتون شدیم !

آقا اصلاً راضی نیستم بیاید جلو ، بفرمایید ، من خودم می رم !

آقا ... ، شما دیگه چرا با این حالتون ، بفرمایید !

[ ۱۳٩۱/۸/۱۳ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ م رضایی ] [ نظرات () ]

 

بالاخره من هم می تونم که تکلیف رو انجام بدم؛آخه می گفتن هر کی که به اندازه ی کافی پول داشته باشه واجبه که بره مکّه.

ولی من که این قدرها پول ندا… نه نه ببخشید، من که اصلن پول نداشتم!

شاید خیلی لایق بودم که زودتر دارم می رم... آخه لایق هم نبودم! من که تا حالا این قدر نمازهام قضا شده و… که دیگه لایق نیستم.

شاید که نه حتمن لطف خداست که دارم می رم.

ولی خیلی دوست داشتم مدینه رو هم ببینم؛ می گن که کاروان ما فقط مکّه می ره. اشکال نداره، همینش هم غنیمته! ما آخرین کاروانی هستیم که می ریم ولی زمان برگشتمون معلوم نیست.

.

.

.

حالا چند روزه که تو مکّه ایم ولی اجازه نمی دن که بریم بیرون می گن مشکل انتقال بیماری هست. این ها عجب آدم هایی هستن ها؛ خودشون  مشکل دارن نمی ذارن  ما بریم زیارت و یا حتّی خرید!

می گن چند روز دیگه روز تکلیفه. منظورشون چیه؟ برای ما که جشن تکلیف گرفتن! شاید این هم از کارهای واجبه که ما رو به خاطرش از این قرنطینه(تحت کنترل بودن) آزاد می کنن.

من که دیگه خوابم نمی بره تا روز تکلیف برسه.

.

.

.

این جا کجاست؟ ما رو بردن توی یه صحرا که پر از آدم های کچل سفید پوشه که دست بعضی هاشون چاقو هست. (تو تقویم دیده بودم که امروز عید قربانه ولی حرفی از تکلیف و یا چاقو نبود) چرا من رو این جوری نگاه می کنن؟! شاید چون من مو دارم و اون ها کچل هستن، حسودیشون می شه !!!

پس چرا اون آقا داره در حالی که چاقوش رو تیز می کنه به سمت من میاد؟…

وای... من رو گرفته و چاقوش روی گلومه...

کمک… کمک... کم...

---------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت 1: عیدتون مبارک!

پی نوشت 2: نویسنده ی داستان خودم بودم !!!

[ ۱۳٩۱/۸/٥ ] [ ٥:۳٩ ‎ب.ظ ] [ م رضایی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ