نامه نورانی
پایگاه قرآنی مدرسه راهنمایی علامه حلی یک تهران

دیدی وقتی جایی مهمونیم ، وقتی همه غذاهاشون رو خوردند و کشیدند کنار ، وقتی میان سفره رو جمع کنند ، اگه تو هنوز مشغول خوردن باشی ، و مخصوصاً اگه تر(!!!) اگه صاحب خونه نسبت به تو مهربون باشه ، نمی‌ذاره که از سر سفره پاشی ، سفره رو جمع می‌کنه میاد تا کنار تو ولی از اونجا به بعد رو دست نمی‌زنه ، می‌گه :" شما راحت باش ، جمع نمی‌کنم ." ؟


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٥/٢٧ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ م رضایی ] [ نظرات () ]
سلام بچه ها،برای اطلاع از آخرین اخبار و برنامه ریزی های اردوی مشهد به آدرس وبلاگ اردو که در پیوندها هست مراجعه کنید. یا علی بن موسی الرضا ع
[ ۱۳٩۱/٥/٢٤ ] [ ۳:٤۸ ‎ب.ظ ] [ smgatmirian ] [ نظرات () ]

امروز همه جا صحبت از قیمت مرغ و گوشت و ... بود ، تلویزیون داره یه سری حرف‌های تکراری می‌زنه و گاهی هم برای تنوّع از ناداوری داوران در المپیک می‌گه ، توی روزنامه‌ها هم هیچ خبری نیست ، آخه امروز جمعه است و اصلاً روزنامه‌ها چاپ نمی‌شن ، نه پیامکی ، نه زنگی‌ ، هیچ خبری نیست ، ما بچّه شیعه‌ها هم حتّی داریم فراموش می‌کنیم که فردا تولّد اماممونه ...

به این می‌گن غربت ...

عید همگی مبارک باشه .

السّلام علیک یا امام حسن (ع)

[ ۱۳٩۱/٥/۱۳ ] [ ٦:٥٧ ‎ب.ظ ] [ م رضایی ] [ نظرات () ]

بگو چه کسی شما را از تاریکی‌های خشکی و دریا می‌رهاند در حالی‌که او را به زاری و در نهان می‌خوانید؟! ... بگو خداست که شما را از آن و از هر اندوهی می‌رهاند، (اما) باز شما شرک می‌ورزید.

این اعتراف‌گرفتن‌های قرآن توی ماجرای خداشناسی را دوست دارم. این‌که لحظات سختِ اضطرار را ترسیم می‌کند و سؤال‌هایی می‌پرسد که برایشان جز «خدا» جوابی نیست.

• پس چه کسی شما را از تاریکی‌ها و حیرت‌های خشکی و دریا نجات می‌دهد؟! آن‌وقت‌هایی که با ناله و زاری صدایش می‌زدید؟ (انعام/ 63)
• پس چه کسی آدم درمانده را- وقتی صدایش می‌زند- اجابت می‌کند؟! گرفتاری‌اش را برطرف می‌کند؟! دردش را دوا می‌کند؟! (نمل/62)
• پس چه کسی به همه پناه می‌دهد و خودش در پناه کسی نیست؟! (مؤمنون/88)

بعد خودِ قرآن می‌گوید «بگو خداست»؛ قُلِ الله. خودِ قرآن می‌داند که حتی اهالیِ کفر هم در جواب این سؤال‌ها می‌گویند خدا؛ سَیقولونَ لله.

داشتم فکر می‌کردم لحظه‌های اضطرار، با همه‌ی دردشان، لحظه‌ها‌ی خوبِ خداشناسی‌اند. لحظه‌های نابِ پیداکردنِ خدا وسطِ هزارویک الهه‌ و رب رنگ‌رنگِ قلب. لحظه‌‌های نورانیِ نمایان شدنِ توحید از لابه‌لای لایه‌های کفر و شرک... داشتم فکر می‌کردم چه شیرین است آن لحظه‌ای که قلب، «یافتمش» سر بدهد. که بگوید؛ «خدا»ست.
 
بسمِ الله الرّحمنِ الرّحیم
قُل مَن یُنَجِّیکُمْ مِن ظُلُماتِ الْبَرّ وَ البَحرِ تَدعُونَه تَضَرّعاً وَ خُفیَه...قُلِ اللَّهُ یُنَجِّیکُم مِنها وَ مِن کُلِّ کَربٍ ثُمّ انتُم تُشرِکُون

[ ۱۳٩۱/٥/۱٢ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ smgatmirian ] [ نظرات () ]

ببخشید پا برهنه وسط مهمونی مزاحمتون شدم ، اصلاً راضی نبودم با این حالتون بیاید استقبال ، من خودم هم مهمونم می‌دونم چه حالی داره ، سریع می‌گم و می‌رم که هم من و هم شما بریم به کارهامون برسیم که خیلی دیره ، اومدم بگم که از چند روز پیش (که منظور 5شنبه باشه !) من افتخار این رو پیدا کردم که توی این وبنوشت مطلب بذارم ، خواستم شادی خودم رو از این افتخار با شما تقسیم کنم !

یادم میاد سال اوّل دبیرستان که بودیم که سال اوّل ورود من به سمپاد هم بود ، همون اوایل سال تحصیلی ، ماه رمضان بود ، یه روز که از کلاس اومدم بیرون یه نوشته توجّهم رو به خودش جلب کرد ، یه کاغذ بود روی تابلوی پایه‌ی اوّل ، خیلی جمله‌ی عجیبی بود ، نوشته بود :

"همیشه وقتی آب می‌خوریم به یاد امام حسین(ع) می‌افتیم ولی توی این روزها که آب رو می‌بینیم و نمی‌تونیم بخوریم یاد حضرت عبّاس(ع) می‌افتیم ."

السّلام علیک یا اباعبداللّه الحسین(ع) و رحمة اللّه و برکاته

السّلام علیک یا اباالفضل العبّاس و رحمة اللّه و برکاته

[ ۱۳٩۱/٥/٧ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ م رضایی ] [ نظرات () ]
تشنگی... این ماه رو دوست دارم خیلی خیلی زیاد چون رسما مهمونی بودنش رو حس میکنم و اینکه آدم خواه ناخواه کمتر گناه میکنه اما دلیل اصلی دوست داشتنم یه چیز دیگست میدونی این ماه بیرون که میری میای الاخص اگه تابستون باشه تشنه میشی خیلی حالا فرض کن 5 ساعتم مونده تا اذان قشنگ از تشنگی چشمات سیاهی میره حالا فکر کن تشنه باشی خیلی بیشتر از این چیزی که هستی خیلی بیشتر از حدودای دیشب دیگه آب نبوده باشه تو هم از خود صبح زیر آفتاب داغ عراق با اون فشار شدیدی که روته اسب رو برداری توی اون گرما بتاز بری تا خود علقمه دستهاتو بزاری داخل آب آب رو نزدیک صورتت بیاری اما نخوریش بگی وقتی آقام تشنست من سیراب باشم ... فکر کن تشنه باشی بی علمدار بی سپاه تنها جلوی فوج دشمن دشمنی که ...بگذریم... با این همه وقتی از اسب زمین میخوری... نه وقتی که شمر نشسته روی سینت ... نمیدونم ولی حقا درست گفتن نه تماشا گه عقل است و نه در فهم جنون قمرم تشنه به دریا زد و شد تشنه برون ...
[ ۱۳٩۱/٥/۳ ] [ ٩:٤۸ ‎ب.ظ ] [ smgatmirian ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ